از سختیهای زن بودن، همین روز اول پریوده. با کمردرد و خونریزی و ضعف، صبح باید بری سر کار.
گاهی آرزو میکنم کاش ما هم زور و قدرت مردها رو داشتیم. اون وقت استقلال خیلی راحتتر بود. ولی دنیا هر چیزی رو با مکملش ساخته. به نظرم زنها هوش عاطفی بالاتری دارن، اما بعضی وقتا آقایون عمیقتر احساسات رو درک میکنن.
چند وقت پیش، نصفشبی، بین خواب و بیداری داشتم به معنای زندگی فکر میکردم. یهو یاد داداشم افتادم. تو خواب میگفتم داره قلبم میسوزه، و واقعاً سوختنش رو حس میکردم.
برا دوستم تعریف کردم، پرسید از دید تو معنای زندگی و این رنجها چیه؟ گفتم تنها توجیهی که براش دارم اینه که درک عشق و عظمت، تاوان داره. تاوانش هم رنجه.
+ داشتم فیلم «عرق سرد» رو میدیدم. به نظرم ازدواج با قوانین ایران، مثل یه حصار و زنجیره. فکر کن کاپیتان تیم ملی باشی، بگن آقاتون ممنوعالخروج کرده :|
دارم آهنگ "باز آمدی ای آشنا" از عهدیه رو گوش میدم.
+ دیروز داشتم یه کلیپ از یاشار سلطانی رو گوش میدادم در مورد فروش نفت کشور.
خیلی غمگینم که کشورم دچار فساده. یعنی روزی رو میبینم که وطنم حالش خوب باشه؟ جوونهاش شاد باشن؟
نمیشه کسی که به کشور و هموطنش خیانت میکنه رو بخشید. وطن ریشهست.
+ متن زیبایی هست:
مولانا: شمس، چرا خدا گاهی مرا در جایی نگه میدارد که هیچ کاری از من برنمیآید؟
شمس: تا بفهمی «برآمدنِ کار» همیشه از تو نیست.
مولانا: پس سهم من چیست؟
شمس: آنقدر راه برو که توان داری؛ آنجا که توانت تمام شد، خودت را معیارِ جهان نگیر.
مولانا: یعنی؟
شمس: شاید جهان، درست از جایی میچرخد که تو دیگر نمیتوانی.
پیج اینستا _cafee_da
از سختیها که عبور میکنم، به خودم میگم خب آگاهی و عقل، تاوان داره! تاوانش سختیهایی هست که تحمل می کنیم.
بعد دوباره گرفتار روزمرهگیها و آی دلار فلان شد، آی امروز ترامپ آب خورده، الان تورم میشه!
برای دستمزد ناچیز سگدو بزن که آخرش چی! هیچی!
+ میگه وقتی کسی رو به عنوان دستیار و زیردست میارن پیشت، اون نیروی جدید رو میفرستن واسه پادویی و همه کار رو یادش نمیدن! (با خودم که همیشه اینطور برخورد شده!)
بعد با خنده ادامه داد شرط میبیندم که تو از الف تا ی رو یادش دادی، اون پیِ کاره و تو دنبال پادویی که اون بتونه تمرکز کنه واسه یادگیری!!!
تو دلم میگم، آخ بابا... تو از کجا انقدر منو میشناسی. :/
++ قدرت مالی شرکت عالی بود، حقوقش خوب و کارش کم. مدیرها هم هی خواهش کردن که نرو. گفتم نه! دوست دارم تخصصی کار کنم، اینجا کارم یکنواخته. من زمانم رو به پول نمیفروشم!!!!
حالا پیش مدیر مالی قبلی کار میکنم. مطالب جدید زیادی یاد میگیرم. اما کار اینجا انققققدر زیاده، از خستگی تپش قلب میگیرم. حقوقش هم از قبلی کمتر!
تازه، همکارهای قبلی آقا بودن، جدیدها خانم؛ همه عالین. فقط همکار بغلدستیم به شدت عاشق داستان سرایی واسه ملته و از حوصلهم خارج.
+ به دوستم میگم بیا یه روز بشینیم گریه کنیم!
واسه گریه کردن هم باید وقت ایجاد کنی
واقعا چرا از این میزان خر بودن، لذت میبرم؟! با زحمت به چیزی میرسم، بعد خیلی آسون، در اختیار بقیه میذارم و ذوقزده.
تازگیها کمتر محبتها آدمها رو باور میکنم. میدونم محبت براشون زیاد معنا نداره، فقط دنبال بهره بردن هستن. این نتیجهگیری خیلی واسم خوب بود. انتظارم ازشون تقریبا به صفر رسیده.
- چرا نمینویسی؟
- شاید بهتر باشد بپرسی نوشتن به چه معنی است.
- خیلی خوب، معنیاش چیست؟
- معنیاش این است که توی خودت فرو بروی، انگار که معدنچی هستی، بعد میتوانی بالا بیایی، لائورا، توی هوای پاک و خالص، با دستهای من که از خودم پُر است.
- از معدن چی در میآوری، طلا، نقره، سرب؟
- خاطره! گلولای خاطره!
لائورا_دیاس
کارلوس فوئنتس
BookTop
دارم سریال silent (2022) رو نگاه میکنم. رسیدم قسمت پنجم.
سریال قشنگیه. دوسش دارم.
این مدت اتفاقات زیادی افتاده که میشه در موردشون بنویسم. اما علاقهم به نوشتن روزمرهگیها از بین رفته.
گاهی یه خط بنویسم که چراغ وبلاگ روشن بمونه. شایدم شد که مثل سابق نوشت.
دارم کتاب "ذهنهای پراکنده" از گابور ماته، رو می.خونم. رسیدم صفحه ۱۵۰. به نظرم کتاب خیلی خوبیه.
واقعا هرچقدر شگفتیهای دنیا رو درک میکنی، بازم کمه.
یه کارشناس میگفت، وقتی طارمی مقابل مصر، پنالتی رو گل نکرد، باید تعویضش میکردن، چون بعد از اون، دیگه نتونست به بازی برگرده.
چقدر شبیه زندگی واقعیه. گاهی با یک شکست یا خطا، دیگه نمیتونی به جریان زندگی برگردی.
میشه مثل مسی بود که بعد از خراب کردن پنالتی، دو تا پستسرهم گل زد :/
+ یکشنبه فکر کنم تعطیل رسمی بود. اما کارفرمامون همه رو مجبور کرد بریم سر کار. کار هم نبود، نشستم از هوش مصنوعی خواستم، ریاضیات، مبحث انتگرال رو بهم یادآوری کنه. هیچی یادم نمونده. اما با خوندن مطالب میشه از گوشههای ذهنت بکشی بیرون.
با هر مطلبی که میخوندم، یاد ایام نوجوانی و اوایل جوانی میافتادم. حس میکردم اون نوجوان، هنوزم داره تو وجودم نفس میکشه و دلش برام تنگ شده بود!!!