دلم واسه دوستای مجازیم تنگ شده.
انقدر غرق دنیای اطراف و دنیای درونم هستم، فرصت نمیکنم یا شاید هم نمیدونم از چی بنویسم. البته شور و اشتیاقش هم نیست.
داخل یه کشتی هستیم که درگیر طوفانه. امیدوارم کشتیبان ما رو به بهترین مسیرها هدایت کنه. خیلی چیزها از دایره اختیار شخصی خارجه.
امیدوارم آگاهیم به جهان، خالق و انسانیت به حدی برسه که ارزش رنجهای دنیا رو برام داشته باشه.
میخوام از یه حس خوب بنویسم. هفته پیش بود فکر کنم، داشتم از سر کار برمیگشتم. پیاده بودم. داشت برف شدیدی شروع به بارش میکرد.
تو مسیرم یه دستفروش جوون دیدم که داشت چند تا گلدون گل و کاکتوس میفروخت.
دیدم قیمت مناسب هم میفروشه.
یکی از گلدونهای گل قاشقی صورتی رو برداشتم.
بچهم رو از سرما نجات دادم. مثل دریافت یه هدیه تو روز برفی بود.
اینم کریسمس من بود (با تاخیر زیاد) :) از آداب و سننش اطلاعات چندانی ندارم. ولی جشن در زمستان رو دوست دارم. همیشه ایام مدرسه آرزو میکردم کاش ما هم وسط چله زمستون، به جای امتحانات ترم، تعطیل بودیم و میخوابیدم!
زیاده گویی نکنم. برم که فردا شروع هفتهست.
خیلی وقته ننوشتم. نمیدونم از چی بگم. آخه هدفی واسه نوشتن از روزمرهگیها ندارم.
امشب هوا کمی بارونیه. میشه گفت دومین بارون پاییزی، برای یه منطقه کوهستانی!
امروز رو مرخصی گرفته بودم.
کمی سرما خوردم، امیدوارم بدتر نشه. نمیدونم چرا جدیدا زود به زود سرما میخورم با سرفههای شدید.