نشستم سینمایی "منِ پیش از تو" رو نگاه کردم. انقدر گریه کردم واسه پایانش. دلم خواست با یکی صحبت کنم و گریه کنم.
به خودم گفتم دختر، رها کن. سپید خودش کم درد و مشکلات داره. حالا منم بشینم باهاش برا یه فیلم عزاداری کنم :(
اصلا نباید فیلمهای احساسی رو تماشا کنم. عواطفم رو خیلی درگیر میکنه.
به مشاور گفتم میشینم اخبار رو نگاه میکنم، اعصابم خرد میشه، گفت مگه خودآزاری داری انقدر پیگیر از دست رفتههایی.
کاش واقعا توانی بود، میشد به اندازه اقیانوسها برای انسان و انسانیت اشک ریخت. ولی متاسفانه این کار، تو رو به مرز دیوانگی میبره.
+چند روز پیش اشتباها ۳۰۰ هزار تومن بیشتر پرداخت کرده بودم. امروز موفق شدم ۴ تا خرده پرداختی رو به حساب شرکت برگردونم. انقدر خوشحال بودم، همکارم میگه دیگه امشب رو راحت میخوابی.
یهو با خودم گفتم با روزی چند میلیارد پرداختی، ۳۰۰ تومن که چیزی نبود، من بهش حساس بودم. اما به خودم تلنگر زدم که فساد و ماستمالی کردن از همین مقادیر ناچیز شروع میشه.
واقعا درسته که میگن همه در موضوعی که در موردش امتحان نشدن، بیگناهن.
+ یکی از دیالوگهای فیلم: نمیشه مردم رو تغییر داد، فقط میشه بهشون عشق ورزید.
دلم واسه دوستای مجازیم تنگ شده.
انقدر غرق دنیای اطراف و دنیای درونم هستم، فرصت نمیکنم یا شاید هم نمیدونم از چی بنویسم. البته شور و اشتیاقش هم نیست.
داخل یه کشتی هستیم که درگیر طوفانه. امیدوارم کشتیبان ما رو به بهترین مسیرها هدایت کنه. خیلی چیزها از دایره اختیار شخصی خارجه.
امیدوارم آگاهیم به جهان، خالق و انسانیت به حدی برسه که ارزش رنجهای دنیا رو برام داشته باشه.
میخوام از یه حس خوب بنویسم. هفته پیش بود فکر کنم، داشتم از سر کار برمیگشتم. پیاده بودم. داشت برف شدیدی شروع به بارش میکرد.
تو مسیرم یه دستفروش جوون دیدم که داشت چند تا گلدون گل و کاکتوس میفروخت.
دیدم قیمت مناسب هم میفروشه.
یکی از گلدونهای گل قاشقی صورتی رو برداشتم.
بچهم رو از سرما نجات دادم. مثل دریافت یه هدیه تو روز برفی بود.
اینم کریسمس من بود (با تاخیر زیاد) :) از آداب و سننش اطلاعات چندانی ندارم. ولی جشن در زمستان رو دوست دارم. همیشه ایام مدرسه آرزو میکردم کاش ما هم وسط چله زمستون، به جای امتحانات ترم، تعطیل بودیم و میخوابیدم!
زیاده گویی نکنم. برم که فردا شروع هفتهست.